آقا این روزها همسرم خیلی گریه می کند: خاطراتی از شهید علی اکبر خالقیان

۵۰,۰۰۰ ریال

این کتاب که به همت حسین رجبی گردآوری و تدوین شده است، از زبان خانواده، دوستان و همرزمان، خاطراتی از شهید حسن عرب خالقی (خالقیان) در دوران کودکی، نوجوانی، جوانی، کارگری، بنایی، فعالیت در مسجد، بسیج و سپاه پاسداران و برخورد با خانواده و اقوام و آشنایان و… بیان می کند.

حکایت حسن عرب خالقی حکایت کارگری ساده است که کم کم استاد بنایی می شود. با اوج گیری انقلاب با چند نفر از دوستانش آموزش های نظامی را تمرین می کند و منزلش توسط ماموران رژیم شاه تفتیش شده و چندین بار هم مورد ضرب و شتم قرار می گیرد. با شروع جنگ با جمعی از دوستانش پایگاه مقاومت ولی عصر(عج) را تشکیل می دهند و در تشکیل پایگاه های مقاومت برای دیگر روستاهای منطقه مشارکت می کند.

مقدار:

توضیحات

در صفحات ۶۵ ۶۷ کتاب، خاطره ای زیبا از همسر شهید می خوانیم: «مدتی بود که [حسن] سحر خیلی حال خوبی داشت. گاهی من از صدای گریه و ناله اش از خواب بیدار می شدم. اما آنچه باعث شد کمی نگران بشم این بود که کم کم پای گریه کردن هایش به نمازهای یومیه اش هم باز شد. انگار ناخواسته با گریه هایش دلشوره ای به جانم انداخته بود. شب رفتنش خیلی حالم گرفته بود. من که همیشه تشویقش می کردم و خودم ساکش را می بستم، این بار دست و دلم به کار نمی رفت. بارها خواهش کردم فقط این دفعه را نرو، بعد از این هر وقت دوست داشتی برو، اما قبول نمی کرد…

از خوابیدن من و بچه ها ساعتی نگذشته بود که دیدم صدای نماز و گریه اش می آید، با خود گفتم شاید نماز شب می خواند. بعد از ساعتی دوباره بیدار شدم اما همچنان مشغول گریه کردن بود. تا صبح چندین بار بیدار شدم، اما باز همین قصه تکرار شد. در دلم رو به حضرت صاحب الزمان(ع) کردم و گفتم یا صاحب الزمان این دفعه کاری کن که نرود، فقط همین دفعه…

در همین اثنا خواب دیدم که مردی با لباس سفید عربی به در منزلمان آمد و گفت: شما با امام زمان کاری داشتید. بله. ایشان الآن در منزل شهید غنچی هستند اگر کاری داری سریعتر بیا. نفهمیدم کی چادرم را برداشتم و مثل مرغ سر کنده میان کوچه ها می دویدم. می ترسیدم که آقا برگردد و من نتوانم ببینمش. درب حیاط باز بود و من هم بدون معطلی وارد حیاط شدم. نفس هایم به شماره افتاده بود. تا وارد اتاق شدم دیدم آقا قصد خروج از اتاق را دارند… نمی توانستم صحبت کنم، آقا فرمود همراه من بیا، من می خواهم به منزل شهیدی سر بزنم. به اتفاق آقا و بقیه مردم به سمت منزل شهیدی رفتیم. وارد بالاخانه منزلشان شدیم و همه نشستند. آنجا آقا فرمود حرفت را بزن.گفتم: آقا! این روزها همسرم خیلی گریه می کند. آقا نگاهی کرد و فرمود: «به همسرت بگو پذیرفته شده…» ناگهان از خواب پریدم تمام بدنم خیس عرق بود. بعد از لحظاتی که به خود آمدم دیدم صدایی آرام همچنان ناله می کند. از جا بلند شدم و کنارش نشستم و در حالی که گریه می کردم گفتم: حسن! آقا گفت پذیرفته شدی. او هم گفت: دخترعمو! منم همین الآن خواب شهید موسی الرضا و رجبعلی [از شهدای روستا] رو دیدم که بهم گفتن سالگردمون نزدیک شده، نمی خوای بیای…»

فعلا نظری موجود نیست.

نقد خود را اضافه کنید

سه × 2 =